پله پله تا ملاقات خدا
شمس
در واقع قول او و درد او و آنچه او می خواست طالبان حق را متوجه آن سازد نفی خودی بود.وی از مولانا فقط نفی آنچه عقل را در مقابل قلب به مقاومت وا میدارد و در جستجوی حق به رد و قبول عام و اعتقاد یا سوظن خلق بیش از عشق حق پایبند می دارد مطالبه می کرد.به اعتقاد او تا وقتی انسان از خودی خود بیرون نمی آمد سالک راه حق محسوب نمی شد.و مجرد دعوی و قیل و قال اصحاب طامات مادام که آن ها از تعلقات و قیود بیرون نیامده بودند موجب نیل به حق نمی شد.
عيدانه...
به یادش و به یاریش
رسول خدا(ص)درباره عدل علی(ع)می فرمود:دست من و علی در اجرای عدالت یکسان است
با وفاترین شما به خدا و عالیترین شما نسبت به بندگان خدا و والاترین شما در نزد خداوند
علی(ع) است.
ز لیلی شنیدم یا علی گفت به مجنون رسیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت دعا یی کرد و او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند چو بر می خواست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم هم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت
عیــد غدیر مبارک.....
به یادش و به یاریش
برگرفته از کتاب ۴۰ نامه به همسرم...نادر ابراهیمی
عزیز من!
گهگاه٬در لحظه های پریشان حالی٬می اندیشم که چه چیز ممکن است عشق را به کینه٬دوست داشتن را به بیزاری٬ و محبت را به نفرت تبدیل کند...
راستش٬اگر پای شخصیت های داستانهایم در میان باشد٬امکاناتی برای چنین تبدیل های مصیبت باری به دهنم می آید.
ـگرچه هنوز٬هیچ یک از آن ها را رغبت نکرده ام که باور کنم و به کار بگیرم...
اما٬زمانی که این پرسش٬مستقیما٬در باب رابطه ی من و تو به میان بیاید٬ اطمینان خدشه ناپذیری دارم به اینکه هرگز چنین واقعه منهدم کننده یی پیش نخواهد آمد.هرگز. بارها و بارها اندیشیدهام:چه چیز ممکن است محبت مرا به تو ٬حتی٬ مختصری تقلیل بدهد؟چه چیز ممکن است؟
نه...به همه مسائلی که شاید به فکر تو هم رسیده باشد٬ فکر کرده ام٬ولی واقعا قابل قبول نیست.
اعتماد به نفسی به وسعت تمام آسمان داشته باش٬چرا که ارادت من به تو ارادتی مصرفی نیست.و به وسعت تمامی آسمان است.
قول می دهم:
در جهان٬قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند٬و این نشان میدهد که جهان ٬ با همه عظمتش٬ در برابر قدرت عشق٬چقدر حقیر است و نا توان.
ای عزیز!
من نیز همچون تو در باب انهدام عشق٬ داستان های بسیار خوانده ام و شنیده ام٬اما گمان می کنم یعنی اعتقاد دارم که علت همه ی این ویرانی های تاسف بار٬صرفا سست بودن اساس بنا بوده است٬و بیش از این ٬ حتی حقیقی نبودن بنا...
عزیز من!
خوشبختی٬ نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی٬ زنگ در خانه ات را بزند وآن را به دست های منتظر تو بسپارد. خوشبختی٬ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...به همین سادگی٬بهخدا به همین سادگی٬اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز٬ لوازم و شرایط٬ اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی ٬همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است....
یا حق....
پینوشت:این کتاب را نادر ابرهیمی بعد از ۲۰ سال زندگی مشترک با همسرش نوشته...
چقدر قشنگه که همواره عاشق باشیم....
یلدا مبارک...
تائو......
می دونید هرکس خودش قادر به نوشتن سرنوشتشه؟؟؟
من به این موضوع اعتقاد داشتم....منتها در این چند روز نسبت به اون یقین پیدا کردم
میدونید چرا؟؟؟
چون دیدم که خودم ۶ سال پیش داستان خودم را نوشته بودم....
پس بیاید خودمون به دست خودمون با آیندمون بازی نکنیم...۲ روز دنیا ارزش این همه رنج را نداره
من دارم یه داستان جدید می نویسم...
از آمیتا پاچان هم خواهم خواست که توش ایفای نقش کنه....
روزها که میگذره....بیش از پیش می فهمم که خدا چقدر دوستم داره...
خدایا ازت خوشبختی و شادی تمام کسانی را که باقلبم پیوند دارم را می خوام...
پیچ دیگه ای از جاده زندگی ام طی شد...اون طرفه پیچ چیه نمی دونم....
به امید فرداها.....
توام بنویس...ما هممون خودمونیم که داستانه زندگیمون را می نویسم....بیا اونو خوب بنویسیم
اراده انسان چیز عجیبیه....
در هماهنگی با تائو
آسمان صاف و گسترده است.
زمین محکم و غنی است
همه ی مو جودات در شکوفایی اند
و خشنود از آنچه هستند
به تولید مثل می پردازند
در حالی که لحظه به لحظه تازه می شوند
هنگامی که انسان در تائو دخالت می کند
آسمان آلوده می شود
زمین فقیر میشود
تعادل از میان می رود
و نسل موجودات منقرض می شود
حرکت تائو به سوی بازگشت است.
طریق تائو تسلیم است.
همه چیز از هستی متولد می شود
و هستی از نیستی.
*متن بالا از کتاب تائوت چینگ...این کتاب ٬را استادم یه دفعه خودش برام سر کلاس خوند...بهش اعتقاد دارم....شاید اگه بشه به ۱۰٪ این کتاب هم عمل کنیم...بتونیم هم برای خودمون و هم دیگران دنیای شادی بسازیم.....
تائویی که بتوان آن را بر زبان آورد
تائویی جاودان نخواهد بود
نامی که بتوان آن را ذکر کرد
نامی ماندگار نخواهد بود
آنچه نمی توان برایش نامی نهاد حقیقت جاوید است.
رها از آرزوها می توان اسرار را درک کرد
در بند آرزو تنها می توان جلوه ها را دید
اسرار نهان و جلوه های عیان
هر دو از یک منبع اند.
این منبع را تاریکی نامیده اند.
تاریکی در تاریکی
دروازه ورود به دنیای شناخت.
*بیاید طوری زندگی کنیم که همواره آماده مرگ باشیم....
I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
[CHORUS:]
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
I held your hand through all of these years
But you still have
All of me
You used to captivate me
By your resonating mind
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
[Chorus]
I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along
سرنوشت
افسوس که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد.امکان٬فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خدهای خود چون آسمان احساس می کرده اند.هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند٬هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است.امکان می آفریند و خراب می کند.دروازه های هر امکان٬انتخاب را محدود کرده است.بسا که خواستن از تمام امکانات گدایی کند٬اما من آن را دوست دارم که به التماس نیالوده باشد.
ما می توانیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم.....
اینک دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک٬ سرنوشت٬ همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.
شاید٬ شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ییم...نمی دانم....
پینوشت:
¤ بازم نادر ابراهیمی......
¤دانشگاه داره دوباره شروع میشه....این خوبه یا بد نمی دونم...به امید فرداها.....ما به فال نیک میگیریم.
¤به نوشته بالا اعتقاد دارم.....بازی سرنوشت چیزه غریبیه....
¤ممنون از دوستی که با بودنش شادی بخش لحظاتم بوده....واقعا ممنون
يادم باشه
امید
خب ...نمی دونم چه جوری شروع کنم...بازم یه دوره دیگه تو زندگیم سپری شد یا به قول آنی پیچ دیگه ای از جاده زندگی را پشت سر گذاشتم...منتها امروز نیامدم اینجا که این ها را بگم....:) امدم چند سطری از کتاب جدیدی که خوندم را این جا بنویسم....این کتاب(دختر پرتقالی) هدیه تولد از طرف یکی از بهترین دوستام بود........یه طوری ازش می نویسم که داستانش را نفهمید ...خودتون باید بخونید. *او خیلی دوست داشت خودش را پنهان کند و من باید آن قدر از تنه ی درخت ها بالا و پایین می رفتم تا او را پیدا کنم..و وقتی موفق می شدم او از شاخه ای که رویش نشسته بود به روی درخت دیگه ای می پرید و به این ترتیب من همیشه باید رقص کنان به دنبال او می رفتم تا سر انجام روزی به فکرم رسید که من خودم را پنهان کنم..و دیگر او باید.... *او بیگانه ای بود که از افسانه ای بس زیباتر از افسانه های ما می امد و حالا به واقعیت رسیده بود،شاید به این دلیل که در این جا کار مهمی داشت و باید ان را به انجام می رساند.شاید ناگزیر بود ما را از چیزی نجات دهد که عده ای آن را "هراس روزمرگی" می نامند. *ولی ما در فضا به روی یک سیاره بودیم و این تصور واهی بود!!! این تصور مضحکی است که اصولا به وجود فضا فکر کنیم در حالی که در کنارمان دخترهایی هستند که از شدت ریمل موجود بر روی مژه هایشان نمی توانند فضا را ببینند و مطمئنا پسرهایی هم هستند که چنان غرق در....که نیم نگاهی به افق نمی اندازند... *آن که هیچ گاه در حال نزیسته هیچ نزیسته،تو چه می کنی؟؟؟ *خود این جهان این وسیله ی غیر قابل تصور و باورنکردنی را پدید آورده و عرضه کرده است.تلسکوپ هابل اندام حسی غریبی است.این چه ماجرای بزرگی است که در آن زندگی می کنیم و همگی فقط برای چند لحظه کوتاه مجاز به تجربه آنیم؟؟ *و اما این انسان چیست؟ارزش هر انسان چقدر است؟ايآ ما غباری بیش نیستیم؟غباری که به هوا بلند می شود و هر بادی آن را پراکنده می کند؟؟ *به نظرم عقل و نیروی ادراک لازم برای آفرینش یک زنبور،بیش تر است تا برای ایجاد یه حفره ی سیاه. *زمانی را می گویم که انسان ،انسان بود،انسانی کامل و سر بلند،نه کمتر و نه بیش تر.در ان دوران دنیا درخشان بود. *کدام قدرت قابل درکی است که این جهان را با گل های در رنگ های رنگین کمان می اراید و آسمان شب را با ستاره های فراوان درخشان چند گوش زینت می بخشد؟ *چشم هایت را به روی دنیا باز کن ...و آن را ببین،پیش از آن که بیش از اندازه خودت را در فیزیک و شیمی غرق کرده باشی...نگو که طبیعت معجزه نیست و دنیا افسانه نیست.هرکه به این موضوع پی نبرده،شاید زمانی که افسانه به پایانش نزدیک شد آن را بفهمد،زمانی که آخرین مهلت را داریم که چشم بندهایمان را برداریم و با بهره مندی از این فرصت،خود را به این معجزه بسپاریم،همان معجزه ای که به زودی آن را وداع می گوییم....هیچ وقت کسی با گریه از هندسه اقلیدس و سیستم دوره ای اتم خداحافظی نکرده.هیچ کس برای جدایی از اینترنت و جدول ضرب حتی یک قطره هم اشک نریخته.این دنیا،زندگی،افسانه ها و ماجراهای ان است که با ان وداع می گوییم.باید از انسان هایی جدا شویم که به راستی دوستشان داریم. *و اما رویای غیر ممکن ها نام مخصوصی دارد که به آن امید می گوییم.
باور نمی کنم....
باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز......
نمي خواستم چيزي بنويسم....شايد بهتره بگم چيزي واسه نوشتن ندارم.....وقتي باور ندارم... چي را بنويسم؟؟؟؟
4 تا انگشتت را عسل مي كني مي ذاري دهنش...با تمام قدرت گاز مي گيره...
مي دوني آخه...هر كدوم از دوستامم كه نگاه مي كنم يه جورايي به همين دردا دچارن...
تا ميام از خوشحالي دوستام شاد بشم....فردا شب... سرش را با گريه روي بالش مي ذاره....
نه باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز.....
پينوشت:
* الان نيلوفر ميگه همون بهتر كه آپ نمي كردي
*روزاي خوبي نيست...بد بودم...اونايي كه مي دونستن بدترم كردن...
*يه دوسته قديمي گفت:اين نيز بگذرد..
*دلم تنگ شده....
به مناسبت تولدم.
بزرگ شدم؟
یک سال دیگه را هم پشت سر گذاشتم خوب یا بد؟نمی دونم...فقط می دونم که گذشت.....
برام خیلی مهمه که روز تولدم را چند نفر یادشونه و یا بهتر بگم چند نفر بهم تبریک میگن...یه جورایی انگار این تعداد آدمها نشون دهنده خوب بودنمه در سال گذشته
(.یادمه یکی از استادام هم همین عقیده را داشت).
خب آمار امسال بد نبود( 24 نفر بغیر از خانواده)...نسبت به پیارسال کمتر بود این باعث شد یه ذره دلم بگیره.
.و دنباله یه خطایی تو کارام بگردم...منتها کمیشم کم لطفیه بعضی از دوستام بود.
سالی که گذشت از لحاظ درسی ساله خوبی بود(به نمره هام کاری ندارم..خیلی چیزا یاد گرفتم که خیلیش را مدیون دوست خوبم زینب هستم
)..از داشتن استاد های خوبی مثل دکتر شایان...دکتر خاکی...و مهندس ثقفی که هنوزم باهاش کلاس خواهم داشت بسیار خوشحالم.
در سالی که گذشت با چند نفر بیشتر آشنا شدم و از این بابت خیلی خوشحالم.
.
بعضی از کدورت ها هم که بین من و بعضی از دوستانم به وجود آمده بود برطرف شد.
امسال با شخصی یا بهتره بگم استادی آشنا شدم که زندگی من... تفکرم..و...همه چیز را تغییر داد...ازش خیلی ممنونم.
و مهمترین چیزی که امسال فهمیدم اینه که باید بیشتر از این قدر دوستای قدیمم را بدونم...از همتون ممنونم
.
خب نتیجه:فکر کنم سال خوبی بود.
امروز یه دوست جدید پیدا کردم…..
گفتم اسمت چیه؟
از مامانش پرسید اسمم چیه؟
بعد من را نگاه کرد و گفت: ترانه.
پرسیدم چی کارا می کنی؟
گفت: میرم فرهنگسرای کودک.
پرسیدم اونجا چی کار می کنی؟
گفت: هنر، خلاقیت…بازی….
گفتم:نقاشی هم می کشی؟
گفت آره.
گفتم چی؟
گفت خورشید.
گفتم چه رنگی؟
گفت آبی.
پرسید تو دختر داری یا پسر؟
گفتم هیچ کدوم.
گفت اسمشون چیه؟
گفتم تو چی دوست داری باشه؟
اول گفت پسر محمد رضا،بعد گفت نه اون اسمه بابامه.
بعد کمی فکر.....
گفت دختر ترانه، پسر امیرحسین.
بعدا فهمیدم برادر دوقلوش اسمش امیر حسینه.
بهم گفت خوشحاله که باهام دوست شده و برای برادرش تعریف می کنه.
پینوشت:
مدتی بود دنبال نشونه ای از دوستی، می گشتم…هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم اون را توی چشمای یه دختر 5 ساله که خورشیدش را آبی رنگ می کنه ببینم.
گفتگوی من و غريبه صبحگاهی ۳
_ این حرف ها همه تکراریست تکراری و تهوع آور.
-برای نسل ترحم انگیز شما،هیچ چیز به اندازه همین لغت "تهوع آور"که به کار بردبد تکراری نیست.حتی در انشاهای کلاس چهارم و پنجم هم بچه ها می نویسند:"زندگی،تهوع آور است."با این وجود،من تکرار آن را رد نمی کنم.خوردن هم یک کار تکراری است ؛اما تا وقتی به غذا احتیاج دارید چاره ای ندارید جز اینکه خوردن را تکرار کنید.صبح ظهر،شب .کسانی که واقعا از تکرار بیزارند،آن هایی هستند که تجربه های خودکشی را تکرار می کنند؛و آن ها که از مکرر گفته شدن حقیقت متنفرند،از این می ترسند که حقیقت،واقعیت پیدا کند.سکوت،آقای من !فراموشی می آورد.هر لحظه که تابلوی "پیچ خطرناک" را از کنار یک پیچ خطرناک بردارید،خطر مرگ و انهدام بیشتر می شود.
_ عجب....با این استدلال،وجود عکس هم لازم است؛چرا که چیزی را دائما تکرار می کند.
- شما،اگر نفس استدلال را بپذیرید می توانید آن را صادقانه تعمیم بدهید.عیب ندارد.حالا به دفاع از اعتقادتان پرداخته ایید،من،ناگزیر،با حضور عکس موافقم،مشروط بر آنکه هر صبح،هر ظهر و هر شب جلوی آن بایستید و چیزی را تازه کنید؛اما این را هم یادتان باشد که ذره یی در قلب بهتر از کوهی بر دیوار است.
_من قبول می کنم؛ اما تو هم قبول کن که خیلی وراجی می کنی.
- قبول می کنم؛ چرا که من موظفم همه حرف های درست را قبول کنم.
_ تو کی هستی که همچو وظیفه ای را بر عهده گرفته ای ؟؟؟
- "تو" را دوست ندارم.به من بگویید شما.مشکل که نیست.چیزی را هم خراب نمی کند.
_نه...خب...شما....من عادت نکرده ام به هر غریبه ای "شما" بگویم.
- حالا هم عادت نکنید تصمیم بگیرید.....
_بسیار خوب. گفتم که.
- من یک جوجه تیغی کوچک هستم نه الاغ و نه احمق؛اما یک جوجه تیغی در هر شرایطی یک جوجه تیغی نیست.
_ باور می کنم.
- پس حالا بلند شوید، چای درست کنید تا صبحانه بخوریم.
_ اگر تصمیم بگیرم بلند نشوم چه کار می کنید؟
- من صدها تیغ برهنه در اختیار دارم،وشما، زخم نخورده از درد می نالید.
_ تهدید می کنید؟
- مطلقا.کسی را تهدید می کنند که در وجودش خطری حس شود.شما،تا زمانی که بر نخواسته اید،کبریت در آب افتاده ای هستید؛ خیس و بی خطر..از کبریت فقط شکل ظاهری اش را دارید.چه کسی از کبریت خیس می ترسد که مبادا آتشی به خرمنی بزند؟
_ در عوض کبریت خیس، قدرت مقاومتش،در برابر کسانی که می خواهند به زور رو شنش کنند، بسیار زیاد است.
-این تنها بهانه ای بچه گانه است. شما مطمئن باشید که ترسوها را بیشتر از کسانی را که دل و جراتی دارند می توان به جنگیدن وادار کرد؛چون می ترسند که نجنگند و به دلیل عدم اطاعت، به سختی تنبیه شوند.
_این استدلال ارزش جنگیدن ر ا نفی می کند.
- ابدا. جنگی به راستی جنگ است که متکی به خواست باشد ، و سلامی به راستی سلام، که محبانه.من از شما می خواهم که با میل و رغبت،در کنار من،خوردن صبحانه ای را بپذیرید. این یک صبح استثنایی ست؛زیرا که پس از این زندگی شما تغییر خواهد کرد.
گفتگوی من و غريبه صبحگاهی ۲
وراجی های باطل.می چرخم تا نبینم.
او راه ما افتد.صدای ملایم پاهایش را می شنوم.دیگر هرگز نمی توانم این صدا را فراموش کنم،هرگز.این صدایی ست برای تمام عمر.دور اتاق می گردد و به همه جا نگاه می کند.
-ببخشید این عکس کیست؟
_...
- ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکسشان را به دیوار می کوبیم یا روی تاقچه می گذاریم؛یک وفاداری کاذب.
_دروغ است.
-پس حتما برای این است که نشان بدهیم به چیزی معتقدیم.به اعتقادی تظاهر می کنیم که از وجودش مطمئن نیستیم.
_هیچ کدام.عکس برای این است که صاحب عکس را دوست داریم.
- دوست داشتن چه ربطی به عکس دارد؟شما خوب می دانید که خود ما به عکس هایی که به دیوار اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم،یا خیلی به ندرت و تصا دفا نگاه می کنیم. ما به حضور داوم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم.عکس،فقط برای مهمان است.آیا این طور نیست آقا؟
_ممکن است این طور باشد؛ اما به هر حال ضرور است.
- حتی برای سگ هایی که خوابیده پارس می کنند؟؟؟
_...
- قدرت عقب نشینی عظیمی در شما هست فقط بی موقع عقب می نشینید.
_...
می بینم که لنگه کفشی را به زحمت به دهان می گیرد و می آورد پای تخت من.بر می گردد،لنگه دیگر را هم می آورد.آنها را جفت می کند و سر،بالا می گیرد.
- حالا لطفا بلند شوید،چای درست کنید،میز صبحانه را بچینید،روی صندلی_کنار من_بنشینید و صبحانه بخورید.
_سی سال.
- همین حالا.
_من در کنار کسی که برای آزار دادنم امده غذا نمی خورم.
- آه .... شما آزرده خاطر هم می شوید؟پس فقط تظاهر می کنید به اینکه نسبت به همه چیز بی تفاوت شده اید_حتی ظهور یک جوجه تیغی سخن گو ،در صبحی اینگونه باور نکردنی.
_تو به سگ فلج می گویی سگ خوابیده. بی انصا فیست ....
-دلگیر نشوید آقا.من خواستم نشان بدهم که بد دهنی که بد دهنی کار مشکلی نیست؛و شما آسان ترین راه را انتخاب کرده یید.من در جایی خوانده ام که فقط ضعفا دشنام می دهند و به این حرف هم اعتقاد پیدا کرده ام.
_به من مربوط نیست تو به چه چیز معتقدی.
- اتفاقا خیلی هم مربوط است؛چون،یا اعتقادات من و شما یکی است،که در این صورت باید در کنار هم برای به نتیجه رساندنش بجنگیم،و یا اعتقادات ما در دو جهت مخالف است که باید روبه روی هم برای به نتیجه رساندن یکی با دیگری بجنگیم.راه دیگری هم وجود ندارد.
ادامه دارد......
پینوشت:
*دوست دارم نظرتون را راجع به این صحبت ها مخصوصا قسمت های بلد شده بدونم..ممنون
گفتگوی من و غريبه صبحگاهی
انگار که با انگشت کوچک زنانه اش به در می زند و اجازه ی ورود می خواهد.
در انتظار هیچ کس نیستم.توی رختخواب غلتی میزنم و به در نگاه می کنم.باز٬چند ضربه آرام.آدمی تا این حد مبادی آداب-که دری را بی اجازه باز نمی کند- با من کاری ندارد.جواب نمی دهم.آدم مودب خفت ادب را تحمل می کند.چشمش کور٬در٬ آهسته و به کندی باز می شود-فقط لای در-و اینگاه٬کمی بیشتر.هیچ کس نیست.دوست ندارم تعجب کنم.به روح٬جن و معجزه بی اعتقادم.باید کسی باشد٬و نیست.در باز باز است.پشت می کنم.حتی اگر خود جن باشد-با همان قد کوتاه و سم های قدیمی-من اعتقادم را عوض نمی کنم.باید خودش را تطبیق بدهد.
ـسلام آقا.
-سلام و زهر مار احمق.!!
ـصبح بخیر شما چقدر مهمان نواز هستید آقا .من کمتر کسی را دیده ام که تا این حد مودبانه به سلام صبحگاهی یک دوست جواب بدهد.
بس
وقتی دری باز می شود و هیچکس آن در را باز نکرده٬توطئه کثیفی در کار است.توطئه قبول غیر ممکن.
ـمن حتی از آسانسور استفاده نکرده ام و شما به روی خودتان نمی آورید که من اینجا هستم.
بس
یک مکالمه کافکایی.به هیچ درد نمی خورد..آنکه سخن می گوید باید حرکت کند و در حرکت دیده و شنیده شود.فقط همین.
ـوقتی پشت شما به من است چطور انتظار دارید مرا ببینید؟شما٬پشت می کنید و بعد با جرئت می گویید ؛وجود ندارد؛این کار درستی نیست آقا.
بر می گردم و در آستانه در٬درست در پای در٬یک جوجه تیغی خیلی کوچک را میبینم.
-خاک بر سرت!!!این همه زحمت کشیدی ٬۴ طبقه را پای پیاده آمده ای ٬که با من سلام و علیک کنی؟؟؟؟
ـشما چقدر مودب هستید آقا؛یا خیال می کنید با فحاشی نوعی از ادب را خراب می کنید .بله؟
-گم شو الاغ!
-جانور شناس خوبی هم هستید.جوجه تیغی کوچک را با الاغ اشتباه می کنید.
-منظورم الاغ معنوی ست.کور که نیستم.می بینم چی هستی.
ـو باور نمی کنید.
-خیلی راحت باور می کنم٬احمق!این تویی که دلت نمی خواهد باورت کنم..دلت می خواهد حیرت زده و مبهوت از جا بپرم و فریاد بکشم:اوه...خدای من...یک جوجه تیغی..در این صبح باور نکردنی با من سخن می گوید....واقعا؟؟؟نه؟آن هم یک جوجه تیغی که از آسانسور استفاده نمی کند؛اما ابله!یک جوجه تیغی فقط یک جوجه تیغی ست.
ـگرچه اشتباه می کنید؛به هر حال این جوجه تیغی چیزی را در وجودتان خراب کرده چه بخواهید چه نخواهید.
-چه فضولی ها!تو ..بینوا..که از درون من خبر داری ٬چیزی برای خراب شدن باقی مانده است؟؟؟
ـبله...دقیقا..همان چیزی که خراب شد ..باقی مانده بود.
ـگم شو ! از هرچه ملاقات کافکایست متنفرم.
ـکدام کافکا آقا؟من اینجا هستم و گریزی هم نیست.
-حیوان!بلند می شوم مثل یک سگ از پنجره می اندازمت پایین تا دیگر هوس نکنی ۴ طبقه را پای پیاده بیایی بالا.
ـشما تا به حال چند تا سگ را از پنجره انداخته اید پایین آقا؟
-پررو!
ـخودتان هستید آقا.من در هر صورت اینجا می مانم.
-...
ـخودتان می خورید آقا٬زیادی هم می خورید.سگ خوابیده ٬پارس کردنش یک پول سیاه هم نمی ارزد.
-تو که ادعای ادب می کردی٬چطور شد هنوز از راه نرسیده٬فحش را با فحش جواب می دهی؟
ـتاثیر پذیریست دیگر.
-جانور!مگر مجبوری اینجا بمانی و سقوط کنی؟
ـسقوط؟چه حرف ها!من فقط میل دارم بدانم مردی که از تقدیر دیوار٬با خود سخن می گوید تا چه حد به حرکت اعتقاد دارد.
ادامه دارد......
.....
به نام یگانه معمار هستی
دلِ من،در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی ،
نفس صبح صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح ترا می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه،
- از آن پاک تری.
تو بهاری؟
- نه،
- بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو-
-دریای خیال.
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز،
مزرع سبز تمنایم را.
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست.
سبزی چشم تو تخدیرم کرد.
حاصل مزرعه سوخته برگم از تست.
زندگی از تو و
-مرگم از توست.
سیل سیال نگاه سبزت،
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود.
من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛
و در این راه تباه،
عاقبت هستی خود را دادم.
حمید مصدق
به نام یگانه معمار هستی
بعضی ها عجیب خودشان را می چسبانند به آدم و دائما به واژه دوستی ،آویزان می شوند و مرتبا می کوشند تاکید کنند که روابطشان با آدم،سرشار از دوستی ست.اینها دقیقا مثل یک تکه نوار چسب لوله شده که دوسرش به هم آمده،هرچه می کنی،از دست و بالت جدا نمی شوند و خلاصت نمی کنند.اینها،آدمهای بدی نیستند.می توانند در محدوده ی آشنایی،رفاقت،همکاری،همفکری، و خیلی چیزهای دیگر واقعا دلنشین و مفید و عاطفه بر انگیز باشند؛اما درد این است که ابدا به چنین حد و حدودی قانع نیستند.گاهی چنان توی حریم دوستی آدم می آیند و پا برهنه وارد خلوت خاص و مقدس انسان می شوند و همه چیز را با خنک بازی های شبه دوستانه و نفرت انگیز خود به گند می کشند که آدم به صرافت می افتد دست به کارهای خیلی احمقانه و خطرناک بزند.
اینها سعی می کنند که برای دوستی قلابی شان یه شجره نامچه ی مجعول هم درست کنند و این شجره نامچه را نشان هر کسی بدهند،و بعد،یک روز،وقتی مجبور می شوند بفهمند که ما چنین رابطی را مطلقا دوستی نمی دانیم و نمی دانسته ایم و خودشان را بی جهت سنجاق کرده بودند به زندگی آدم،فریاد واشکایتا-وامصیبتا بر می دارند که :قدر دوستی گرانبهای صادقانه یه ایشان را نمی دانسته ایم و نمی دانیم و به دوستی پرشکوه فی ما بین خیانت ورزیده ایم....و لجوجانه می کوشند که واژه دوستی را که از معدود محرمات باقی مانده برای ماست.به فاضلاب قشقرق ها بیندازند و به لجن بکشند و تعفن.
نع!!!دوستی،مطمئن باش یک رابطه دو سویه است ممکن نیست تو با دیگری دوست باشی ،اما این دیگری ،همچون پیکره بلاهت از این دوستی چندین و چند ساله ،بی خبر مانده باشد.نع!تو واژه ها را بد و خودپسندانه به کار گرفتی و توهمات کاسبکارانه ات را واقعیات معتبر معنوی جا زدی.من هرگز با تو دوست نبوده ام.
این ممکن است که من یک روز عطف به یک مجموعه دلایل،یک گلدان عتیقه را بردارم،زمین بزنم و بشکنم؛اما یادت باشد که این گلدان،فقط وقتی عتیقه وخیلی کهنه باشد،دوستی است_که در این حال ،من همان قدر می سوزم که تو.بنا براین لازم نیست خودت را خیلی ستم دیده و حق از دست داده نشان بدهی و ننه من غریبم بازی در اوری......
پینوشت:
-میگم همیشه هم لازم نیست وقتی چیزی را می فهمی رسما اعلام کنی ...گاهی خوبه بسپریش به شعور طرف مقابل...
-متن از کتاب ابوالمشاغل..نوشته نادر ابراهیمی
نيکی و بدی
به نام یگانه معمار هستی

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
-پائولو كوئيلو
پی نوشت:
-دوستان گلم سلام
...از همتون ممنونم که توی این مدت که نبودم به یادم بودید
........مخصوصا خاله های گلم
...وسیما دوست عزیزم
به نام آنکه آفرید مرواری عشق را در صدف قلب
_" کسی اینجاست ؟
هلا!من با شمایم،های!...میپرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی،یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟ "
و می بینید صدائی نیست،نور آشنایی نیست،حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست.
بیا ره توشه برداریم.
قدم در راه بگذاریم.
کجا ؟
هرجا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چو گل روئیده شهری روشن از دیاری تر دامان.
و در آن چشمه هائی هست،
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.
و می نوشد آز آن مردی که می گوید:
" چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن کل کاغذین روید ؟ "*
بآنجائی که می گویند روزی دختری بوده است
که مرگش نیز مرگ پاک دیگری بوده است،
کجا ؟
هر جا که اینجا نیست.
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی زن ،ز سیلی خور،
و زین تصویر بر دیوار تر سانم.
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم....
پی نوشت:
*واقعا چرا ؟
-شاید خوب نباشه که شعر اخوان ثالث را به طور خلاصه اینجا بیارم...شاید اگه خودش بود ناراحت می شد...ولی خب...این قسمتاش حرفای من بود......
-تا یه مدت نیستم....گفتم بگم که کسی از دستم گله ای نداشته باشه....شاید چون خیلی خسته ام..مدتش را هم نمی دونم...
-راستی تنها خبر خوبم ازدواج دوست عزیزم ساراست، سارا جان امیدوارم...جزئ سعادت مند ترین دخترای دنیا باشی...خیلی دوست دارم....
-یه دوست خوب بهم گفت تو چرا همیشه تو همی یه ذره شاد باش...من خیلی وقتا شادم ولی وقتی دلم میگیره اینجا می نویسم....اصلا اینجا را برای همین ساختم.....
-" بده ..بدبد...دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه پیوند......"
-این جوری نگام نکن...عصبانیم..می دونی چرا؟؟...چون باعث شدی دوباره عصبانی بشم...چرا شک داری...دقیقا با توام...تویی که دوستمی...
-یه دوستی بهم گفت: مهزاد تازگی ها خیلی زود رنج شدی!!!.....خب آره شدم،راست میگفت.
و باز هم....
به نام يگانه معمار هستی
هنوز کاملا در
قبر زندگی خودم جا به جا نشده بودم که یکباره
احساس کردم دستی اشنا مضطرب وعصبانی سنگ قبرم را می کوبد
لحظه ای بعد روح سر گردانم با دیدگان اشک الود از لا بلای خاک قبر
بکنارم غلطید بدون هیچ گفتگو دستم را گرفت واز زیر خاک بیرونم
کشید نگاهی بسنگ قبرم افکنده گفت: ببین این بشر دروغگوو جنایت
کار حتی پس از مرگ توهم بحقیقت انچه مربوط به توست پشت پا زده است!
راست می گفت!....
بر روی سنگ قبرم نوشته بودند در 1306 متولد شد ودر 1333مرد...
دروغ بود سال 1306سالی بود که من مردمو زندگی من پس از سالها
مرگ تحمیلی در 1333شروع شد سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت
را انچنا نکه بود بنویسم روحم با خنده گفت شاعر فراموش کن این مسخره بازیها را...
به کسی چه مربوط است که تو کی امدی وکی رفتی برو بخواب!...
من هم خنده کنان رفتم خوابیدم چه خوابی چه خوب کاش میفهمیدند!....
..پينوشت:اينم به خاطر خاله گلم که گفت زود به زود آپ کن....خاله جون من به پای تو نميرسم

حقيقت
به نام یگانه معمار هستی
مدتی است که در پی حقیقت از هر کوچه و برزن گذشته و با هر مفلس و دارایی نشسته و برخواسته ام،اما نه آن را دیدم و نه به راستی شنیدم و نه دستی برای لمسش لایق دیدم...و آموختم که حقیقت را نه توان دید و شنید و لمس کرد.........
شبی غمگین و افسرده و با بغضی در گلو به آسمان نگریستم، عظمتش را دیدم،ترسیدم..........
یگانه حقیقت مطلق تمامی اعماق جانم را فرو گرفت..... ناگهان..... .فرو ریختم.....غمگین تر از همیشه با خود زمزمه کردم
ما در کجا زندگی می کنیم؟؟؟؟؟
غیر خدا در دو جهان هیچ نیست هیچ مگو غیر که آن هیچ نیست
یا حق
