امید

خب ...نمی دونم چه جوری شروع کنم...بازم یه دوره دیگه تو زندگیم سپری شد یا به قول آنی پیچ دیگه ای از جاده زندگی را پشت سر گذاشتم...منتها امروز نیامدم اینجا که این ها را بگم....:) امدم چند سطری از کتاب جدیدی که خوندم را این جا بنویسم....این کتاب(دختر پرتقالی) هدیه تولد از طرف یکی از بهترین دوستام بود........یه طوری ازش می نویسم که داستانش را نفهمید ...خودتون باید بخونید.

*او خیلی دوست داشت خودش را پنهان کند و من باید آن قدر از تنه ی درخت ها بالا و پایین می رفتم تا او را پیدا کنم..و  وقتی موفق می شدم او از شاخه ای که رویش نشسته بود به روی درخت دیگه ای می پرید و به این ترتیب من همیشه باید رقص کنان به دنبال او می رفتم تا سر انجام روزی به فکرم رسید که من خودم را پنهان کنم..و دیگر او باید....

*او بیگانه ای بود که از افسانه ای بس زیباتر از افسانه های ما می امد و حالا به واقعیت رسیده بود،شاید به این دلیل که در این جا کار مهمی داشت و باید ان را به انجام می رساند.شاید ناگزیر بود ما را از چیزی نجات دهد که عده ای آن را "هراس روزمرگی" می نامند.

*ولی ما در فضا به روی یک سیاره بودیم و این تصور واهی بود!!! این تصور مضحکی است که اصولا به وجود فضا فکر کنیم در حالی که در کنارمان دخترهایی هستند که از شدت ریمل موجود بر روی مژه هایشان نمی توانند فضا را ببینند و مطمئنا پسرهایی هم هستند که چنان غرق در....که نیم نگاهی به افق نمی اندازند...

*آن که هیچ گاه در حال نزیسته هیچ نزیسته،تو چه می کنی؟؟؟

*خود این جهان این وسیله ی غیر قابل تصور و باورنکردنی را پدید آورده و عرضه کرده است.تلسکوپ هابل اندام حسی غریبی است.این چه ماجرای بزرگی است که در آن زندگی می کنیم و همگی فقط برای چند لحظه کوتاه مجاز به تجربه آنیم؟؟

*و اما این انسان چیست؟ارزش هر انسان چقدر است؟ايآ ما غباری بیش نیستیم؟غباری که به هوا بلند می شود و هر بادی آن را پراکنده می کند؟؟

*به نظرم عقل و نیروی ادراک لازم برای آفرینش یک زنبور،بیش تر است تا برای ایجاد یه حفره ی سیاه.

*زمانی را می گویم که انسان ،انسان بود،انسانی کامل و سر بلند،نه کمتر و نه بیش تر.در ان دوران دنیا درخشان بود.

*کدام قدرت قابل درکی است که این جهان را با گل های در رنگ های رنگین کمان می اراید و آسمان شب را با ستاره های فراوان درخشان چند گوش زینت می بخشد؟

*چشم هایت را به روی دنیا باز کن ...و آن را ببین،پیش از آن که بیش از اندازه خودت را در فیزیک و شیمی غرق کرده باشی...نگو که طبیعت معجزه نیست و دنیا افسانه نیست.هرکه به این موضوع پی نبرده،شاید زمانی که افسانه به پایانش نزدیک شد آن را بفهمد،زمانی که آخرین مهلت را داریم که چشم بندهایمان را برداریم و با بهره مندی از این فرصت،خود را به این معجزه بسپاریم،همان معجزه ای که به زودی آن را وداع می گوییم....هیچ وقت کسی با گریه از هندسه اقلیدس و سیستم دوره ای اتم خداحافظی نکرده.هیچ کس برای جدایی از اینترنت و جدول ضرب حتی یک قطره هم اشک نریخته.این دنیا،زندگی،افسانه ها و ماجراهای ان است که با ان وداع می گوییم.باید از انسان هایی جدا شویم که به راستی دوستشان داریم.

*و اما رویای غیر ممکن ها نام مخصوصی دارد که به آن امید می گوییم.

/ 0 نظر / 12 بازدید