باور نمی کنم....

باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز......

نمي خواستم چيزي بنويسم....شايد بهتره بگم چيزي واسه نوشتن ندارم.....وقتي باور ندارم... چي را بنويسم؟؟؟؟

4 تا انگشتت را عسل مي كني مي ذاري دهنش...با تمام قدرت گاز مي گيره...

مي دوني آخه...هر كدوم از دوستامم كه نگاه مي كنم يه جورايي به همين دردا دچارن...

تا ميام از خوشحالي دوستام شاد بشم....فردا شب... سرش را با گريه روي بالش مي ذاره....

نه باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز.....

پينوشت:

* الان نيلوفر ميگه همون بهتر كه آپ نمي كردي04.gif

*روزاي خوبي نيست...بد بودم...اونايي كه مي دونستن بدترم كردن...

*يه دوسته قديمي گفت:اين نيز بگذرد..

*دلم تنگ شده....

/ 0 نظر / 14 بازدید